غروب!
در ابعادی که ما می شناسيم هر طلوعی يه غروبی داره ....
و هر غروب طلوع در سرزمين ديگه ايه....
اين که اين غروب در کجا به طلوع تبديل می شه رو نمی دونم ولی می دونم که نيروانا داره غروب می کنه...
مثل يه سفر بود...
سفر در يه فضای ماتريکسی ....
و يه سفرنامه به جا گذاشت....
با يه کوله پر از خاطره...
زيبا بود و اعجاب انگيز ....
و فقط می تونم مثل هميشه بگم:شاد باشيد و دلتون پر اميد!
بدرود!
رقصنده ها!
صدای حرکت نوک مداد روی کاغذ مثل یه مانترا توی سکوت شب ذهن رو به خودش مشغول می کنه...یه پرده می شه روی نوای پیانوی ملایمی که از آلبوم Frida داره پخش می شه...چرا این موزیک اینقدر گیرا ست؟!
حس می کنم نوتهاش مثل غواص های کوچولو می رن و ته دلت اون سلولهایی که اون ته ته ها نشستن رو دعوت به رقص می کنن...مثل گلهای یاس که توی آب رقصان پایین می رن...
مثل فرشته های زیبای ظریفی که انگشتای پاشون رو اینقدر کشیدن که تمام کف پاشون با ساقش یکی شده... پاهای کشیده و زیباشون با اون حرکات ملایم مثل سکان اونها رو به پایین اقیانوس رهبری می کنه....ودستهای ظریف و بلندشون در آب موج زنان جهت چرخش رو مشخص می کنن....
حرکت اون مو های مشکی بلند توی آب مثل حرکت حریر توی باده....مثل لباساشون که از ابریشم بافته شدن....و وقتی چشمهات رو از اون لبخند عمیق بر می داری ، چشمهای سیاهشون تو رو مسخ می کنه...انگار داره تو رو به آخر راه می بره....انگار ورودی بهشته...شنیدی می گن قبل از ورود به بهشت یه دالان تاریکه....و بعد نوره....انگار این همون دالانه....
و سلولهای قلبت نمی تونن مقاومت کنن... مثل آدمهایی که اگه یه دختر خوشگل مو مشکی با چشمهای سیاه تر از شب ازشون درخواست رقص کنه،دعوتش رو رد نمی کنن....مسخ شده دست این دخترکها رو می گیرن و بلند می شن....
و موزیک تا ابد ادامه داره....
دیگه صدای مداد هم جزئی از پس زمینه شده....انگار خودش هم داره می رقصه....
دخترکها،همه ء اون رقصنده های خاموش رو از عمق تایکی دعوت به رقص در نور می کنن....
اونوقت اونا رو می بینی که پا شدن و دارن می رقصن....بعضی هاشون رو خوب می شناسی ، بعضی ها رو هم اصلا ً فکر نمی کردی یه روز توی دل خودت ببینی....
امید،خاطره،نا امیدی،ترس،حسادت،حماقت،بی ایمانی،سستی،تنبلی،...و اونی که معمولا ً آخرین رقصنده است،غروره!
که البته اگه بقیه بهش نگن که خیلی قشنگ می رقصه مثل خود پسندی دیگه نمی رقصه و به بقیه هم اجازه نمی ده که برقصن...
بلند شدن همه ء اینها با هم یه جو عجیبی می سازه!که اصلا ً معلوم نیست چیه!
بعضی هاشون که سبک ترن وقتی از ریشه جدا می شن ، می رن که به سطح برسن و اگه بخوان بیرون برن ، باید سوار قطره های آب بشن و از منافذ چشم بیرون برن...معمولا ً بیشترشون این راه رو برای خروج انتخاب می کنن....
ولی اونهایی که سنگین ترن و پیر، دوباره می رن همون پایین می شینن...انگار نمی خوان سالن رو ترک کنن!
اینقدر باید موزیک رو play کرد و اینقدر باید رقصنده به اونجا فرستاد ، که همه ء اون موجودات سنگین وزن بلند شن و بیرون برن...بلکه سالن خالی بشه و روشن!
مهمونی هم یه حد و اندازه ای داره!
موزیک هنوز داره پخش می شه ولی مداد دیگه ساکت شده...خوابش گرفته....
سال نو مبارک!
سال جديد داره مياد ...صدای قدماش نزديک و نزديک تر می شن...
اميدوارم خوب باشه....خوبه خوبه خوب...
برای همه ...در همه جا....
برای تو ...او...و ما...
برای همه...
شاد و خوش باشيد!
*******************
واگر وبلاگاتونو نخوندم چون تهران نيستم!وقتی اومدم جبران می کنم!
تازگی
فرمایش خشم بود.بر خلاف همیشه که روبروش می استادم و
بگذریم...
امروز به زمستون فکر می کردم.به این که دیگه زمستونای تهران مثل گذشته نیست...یاد برف افتادم...و برف منو به یاد آقای اخوان ثالث انداخت...یادم اومد که توی آلبوم " زمستان است " محمد رضا شجریان ، شعرهای این آدم خیلی خوب خونده شدن....
با خودم فکر کردم اگر مهدی اخوان ثالث زنده بود و این آلبوم رو می شنید ، حتما ً به آقای شجریان می گفت:
دَمَت گرم و سَرَت خوش باد!
یه جایی از شعرش که همیشه تو ذهنم سایه اش هست اینه که می گه:
مسیحای جوانمرد من!
ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...
دَمَت گرم و سَرَت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای !
منم من میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم!
منم ، سنگ تیپا خورده ء رنجور!
منم ، دشنام پست آفرینش!
نغمه ء نا جور....
قلبم به درد اومد از این همه دردی که این آدم با خودش داشته....
دلم می خواست می دیدمش و بهش می گفتم:به خدا زمستونی در کار نیست...به خدا عشق هست که همه جا رو گرم کنه...فقط کافیه عینکت رو پاک کنی...تا ببینی که همه جا سبزه...
یاد دوست سروش افتادم که دستشو روی موکت دیوار استودیو کشیده بود و گفته بود:ببین چه نرمه....می بینی؟...و اشک در چشماش حلقه زده بود از این همه زیبایی و لطف...
آدم جلوی این جور آدما از مولکولهای هوا هم خجالت می کشه...
یه لحظه با خودم فکر کردم که دلم می خواد بهش می گفتم:
اگر دست محبت سوی کَس یازی به آرامی کند دست از بغل بیرون!
(اگه توی شعرا اشتباه کردم ببخشید،چون از حفظ نوشتمشون!)
آخرن نوشته!
راستشو بخواین دیگه خسته شدم از تمام ناله ها و چرندیاتی که به اسم دست نوشته داریم به خورد همدیگه می دیم..... یه ذره خوب نگاه کنی می بینی که یکی داره فریاد می کشه... یکی داره از نا امیدیاش می گه.... بعضی ها هم استفراغ می کنن و اونو به خورد بقیه می دن.... هنر نیست توی یه جای سیاه از سیاهی حرف زدن... اگه مردی از چیزایی حرف بزن که آدما رو آروم تر و امیدوارتر بکنه،رشد بده و فضا رو بهتر کنه.... توی مملکت ما همه چیز همیشه به گند کشیده می شه.... وبلاگم یکیه مثل بقیه ء چیزایی که ایرانیا بازم بهش گند زدن.... اما من یکی دیگه نمی تونم این راه مسخره رو ادامه بدم....نوشتن اونچه که در درونم می گذره با این نیت که می خوام با آدمایی در میونش بذارم که شاید پنجره ای براشون باز بشه که دنبالش می گشتن ، آرومم می کرد ولی الان می بینم که اصلا ً خبری نیست.... همه مثل گرگ درنده افتادن به جون هم و با کلمات ، دارن همدیگه رو پاره پاره می کنن یا این که لجنمال می کنن.... یه بار فکر می کردم که بدترین اسلحه ء دنیا چیه؟... دیدم هیچ اسلحه ای موزی تر و کشنده تر و اثر گذار تر از زبان نیست....با کلمات می شه مثل پنبه سر برید...بی اينکه کسی متوجه بشه! اشکالی نداره....این فضا بمونه برای همه ء درنده خوییها....توی نوشته ها و کامنتا ، دندونای تیزوسیاهی وجود نویسنده رو می شه خوب دید... خوبه...دقیقا ً مثل آیینه ء بدل نما ییه که داره خود نویسنده ها رو به خودشون نشون می ده اما اگه چشم جوینده باشه.... برای من دیگه فرقی نمی کنه....این فضا اونچه رو که باید به من می داد ، داد و همین مرا بس است. برای همه تون شادی و سلامتی آرزو می کنم در هر جای دنیا که هستین.... و نوروزتون مبارک! سال خوبی داشته باشین!
من بودم و ...
خواب نیاز تاریکی... شمع آتش نور... چشم نگاه خیره نَفَس عدد... چشم بسته درون جستجو... سوسوی نور شمع نور... چشم زیبا چشم خداوند چشم معلم... لبخند سبکی آرامش... نیاز عطش درد بغض اشک دست دعا... انتظار... انتظار... انتظار...
قانون عشق!
کوسه ها همیشه به عنوان موجوداتی گوشت خوار مطرح شدند.حیواناتی درنده خو، وحشی،بی رحم و طماع...هیچ کس هم از آرواره های محکم و کشنده اشون جون سالم به در نمی بره.... یه لباسای توری فلزی ساختند که غواص ها برای نزدیک شدن به کوسه ها می پوشن ولی در نهایت فقط از قطع شدن و بلعیده شدن عضو توسط کوسه جلوگیری می کنن،چون آرواره های محکم کوسه می تونن استخونای بدن رو کاملا ً خرد کنن.... مردی رو دیدم که از این لباسها تنش کرده بود و توی اقیانوس درست در محلی که کوسه های زیادی جولان می دادن روی زمین نشسته بود.کوسه ها بهش نزدیک می شدن و او اونها رو نوازش می کرد.درست مثل نوازش کردن یک گربه.وکوسه هم خیلی آروم صبر می کرد تا مرد نوازشش کنه. با این که فقط زمانی که حرکت می کنه آبشش هاش از آب اکسیژن می گیرن ، ثابت می موند تا مرد نوازشش کنه.... وقتی دیگه بی هوایی رو نمی تونست تحمل کنه آروم می رفت و کوسه ء بعدی می اومد.... کارشناس برنامه در آخرش گفت:همه فکر می کنیم کوسه ها وحشی و آدم خوار و ....هستن...اما این مرد نشون داد که قانون عشق حتی یک حیوان درنده خو رو هم اهلی می کنه....به یاد استاد نجومم افتادم که گفت:سیاره ها و قضا و قدر واین حرفها رو رها کنین...قانون عشق تنها قانونیه که همیشه کار می کنه و هیچ وقت هم اشتباه نمی کنه....
همه رو برق می گیره ما رو چراغ نفتی!همه رو کمیته می گیره ما رو جهادسازندگی!
دیشب تلفنم زنگ زد.شماره شوکه نگاه کردم دیدم چقدر عدد و رقم داره!!!چشام شده بود 8 تا!!!یه ذره دقت کردم دیدم شماره رو نمی شناسم! وقتی بیشتردقت کردم دیدم اصلا ً پیش شماره اش 98+ نیست. پیش شماره 97+ بود.یادم افتاد که این شماره مال " دبی" ا ِ.ولی خوب من کسی رو تو دبی ندارم.وقتی گوشی رو برداشتم فقط موزیک پخش می کرد.به بچه ها گفتم:بچه ها خارجیه...:)) هی گفتم:الو...الو...ولی کسی جواب نمی داد... خلاصه چند بار دیگه زنگ زد و بالاخره زمانی که تونست حرف بزنه گفت:مرحبا!....و یه سری کلمات عربی که من از هر 20 تا یکی رو می فهمیدم.:)) خلاصه آقاهه گفت که با اهواز کار داشته و بعد که فهمید من تو اهواز زندگی نمی کنم خداحافظی کرد. امروز عصر مامانم اومد گفت:دیوونه شدم از دستت!بیا این گوشیتو بردارهی داره می زنه تو سر خودش....چند دفعه است داره زنگ می زنه... منم رفتم برداشتم دیدم همون آقا عربه است. اولش برام موزیکه عربی گذاشت....
گفت: No english...Arabi...Arabi...
گفتم:بابا من عربی نمی دونم...
باز یه چیزایی بلغور کرد....یه هو گفت :فارسی...فارسی...بعد موزیکه فارسی گذاشت...توکلماتش یه disco هم متوجه شدم...:)))فکر کنم یه partner می خواست...:)))
خلاصه مرده بودم از خنده...که قطع شد و باز دوباره زنگ زد:این بار صدای خودمو واسه خودم پخش کرد...دیوونه صدامو ضبط کرده بود....:)))
بالاخره من که نفهمیدم چی می گفت ولی یه 20 دفعه ای زنگ زد...
خلاصه دردسرتون ندم...فقط دلتون بسوزه که من با خارجیا در تماسم:)) تازه واسم موزیک هم می ذارن:))
...
فردا که پيشگاه حقيقت شود پديد
شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد
اسبای....
توی سفرش از خیلی جاها عبور کرده بود.وقتی به تپه ء سبز رسید شروع به دویدن کرد.می خندید و دنبال پروانه ها می دوید.روی زمین دراز می کشید و ابر های سفید و رقصان رو تماشا می کرد.تا این که متوجه یه تیکه ابر سیاه شد.پا شد و دنبال ابر راه افتاد.در انتهای تپهء سبز کم کم سبزی از بین رفت و غبار خاکستری همه جا رو گرفت.یه چیز عجیب فضای اون جا رو با همهء جاهای دیگه ای که تا اون زمان دیده بود متفاوت می کرد.اونم این بود که همه جا مردم صف کشیده بودن و منتظر وارد شدن به یه گرداب که درست در مرکز شهر همه چیز رو می بلعید.اونم قاطی آدما وارد گرداب شد.توی گرداب کسی نمی مرد فقط آروم آروم فراموش می کرد که قبلا ً بیرون بوده و می تونسته جور دیگه ای هم باشه.کسایی که به گرداب وارد می شدن توی حرکت گرد ِ آب رو به پایین می رفتن. با یه حرکت آهسته که شاید خودشونم متوجهش نمی شدن.ولی آخر گرداب یه غول بود که دهنش رو تا اونجا که جا داشت باز کرده بود تا اونا رو ببلعه.ولی حتی در زمان بلعیده شدن هم نمی فهمیدن که چه اتفاقی داره میافته.انگار مسخ شده بودن.انگار هیچ کدوم قدرت تصمیم گیری نداشتن. توی دام بدی افتاده بود.دست و پاش رو گم کرده بود.اونم داشت بلعیده می شد..... یک لحظه یاد پروانه هایی افتاد که اون بیرون باهاش بازی می کردن....ابرایی که می تونست سوارشون بشه و پا به پای اسبای شاخ دار روی رنگین کمان سر بخوره.... یه لحظه به خودش اومد.دید که چه غمگین شده.درست مثل بقیه.بی روح و تسلیم یه تراژدی بی نمک احمقانه.... نا امید شده بود از این که دوباره اونا رو ببینه اما اینقدر دوسشون داشت که به فکر کردن در بارهء اونا ادامه داد....و متوجه شد که حرکتش در زمان فکر کردن به چیزایی که دوسشون داشت رو به بالا بوده....انگار که جرقه ای در درونش زده باشه از اون خماری بیرون اومد و خیلی سریع فکر کرد : من متعلق به این گرداب نیستم...من الان باید روی رنگین کمان خوابیده باشم...اینجا چی کار می کنم؟! و شروع کرد به دست و پا زدن....بدون این که بدونه چرا ، عشق دیدن پروانه ها داشت اونو به بیرون هدایت می کرد.....اینقدر که بالاخره به سطح آب رسید ....اینقدر دوید که دیگه هیچی از شهر خاکستری ندید....هیچی..... ولی اون شب که به خوابم اومده بود ، به من گفت که همهء ماها رو توی اون گرداب دیده.... نمی دونم اگه منم به عشق دیدن پروانه ها زندگی کنم می تونم از گرداب بیرون بیام و روی رنگین کمان سر بخورم ؟ دلم برای سر خوردن روی رنگین کمان تنگ شده......برای پروانه ها.......و اسبای.......شب به خیر!
